تبلیغات
☀ نـِشـونـی ☀

مردم زیادند و پر توقع؛ و خدا یکی است و سریع الرضا، پس تو او را راضی کن، دیگران چیزی نیستند.

نیكى به مورچه
نظرات () |


مخلوق خدا همه نکو می دارش ...



یكى از دوستان ( آقای مجتهدى ) براى (حاج آقا محمد صافى ) و ایشان هم براى راوی تعریف كرد:

آقای مجتهدى یك اربعین در كوه خضر ریاضت كشیدند. كوه خضربالاى مسجد جمكران است كه بیشتر اولیا خدا در این كوه ریاضت میكشند، آقاى مجتهدى هم چند تا ریاضت هایش را در آنجا كشیدند و یك مدتى در قم بودند مى گفت : ایشان وقتى اربعینش تمام شد بنا شد به منزل ما بیاید.

ما رفتیم ایشان را آوردیم . وقتى منزل آمدند، جوراب هایشان را در آوردند كه وضو بگیرند. بعد از وضو دستمال شان را از جیب بیرون آورند كه دست و صورتشان را خشك كنند، یك وقت متوجه یك مورچه شدند كه توى جیبشان و توى دستمالشان بود. ایشان وقتى این مورچه را دید.

فرمود: این حیوان را من از آنجا آورده ام الآن باید پیاده این حیوان را ببرم تا تنبیه شوم كه دیگر هواسم را جمع كنم و این حیوان را از زندگیش نیندازم . و پیاده تا كوه خضر رفتند و برگشتند و سوار وسیله هم نشدند و گفتند: باید تنبیه شوم تا حواسم را جمع كنم و حیوانى را سرگردان نكنم

خُب مراعات مى كنند كه خدا این چیزها را به ایشان مى دهد كه گوشش ‍ همه چیز را مى شنید و چشمش همه چیز را مى دید.

 


منبع : یا مجیر



:: برچسب‌ها: آیت الله مجتهدی , بزرگان , عرفا , زندگینامه بزرگان , سیره بزرگان , زندگینامه عرفا , مجتهدی ,
نویسنده : فـهـیـم
تاریخ : دوشنبه 30 دی 1392
زمان : 12:04 ق.ظ
ذرّه
نظرات () |


چون ذرّه می‌دوند به هر گوشه عاشقان

 شـاید بـه آفـتـاب جـهانتاب بـرخـورنـد






حجت الاسلام علی بهجت:

شوخی هایی که حاج آقا ( آیت الله بهجت ) داشتند بسیار لطیف بود.

روزی نشسته بودم ، آقایی آمد که متوجه نشده بود ایشان خود حاج آقا هستند ، از محضرشان پرسید حاج آقا نمی آیند ؟

حاج آقا فرمودند : خب بفرمایید چه حرف یا سوالی دارید ؟

گفت : ببخشید ؛ من نشناختم.

اتفاقاً آن آقا عینک هم داشت.

حاج آقا فرمودند : خب ، عینک شما ذره بین نیست که بتوانید خوب بینید.

خودشان را می فرمودند که من ذره ای هستم.



منبع: کتاب العبد

 



:: مرتبط با: آیت الله بهـجـت (ره) ,
:: برچسب‌ها: آیت الله بهجت , محمد تقی بهجت , بهجت , عرفا , بزرگان , سیره ی بزرگان , زندگینامه ی عرفا ,
نویسنده : فـهـیـم
تاریخ : شنبه 21 دی 1392
زمان : 08:46 ب.ظ
جهان اى برادر نماند به كس ؛ دل اندر جهان آفرین بند و بس
نظرات () |




درویشی، نام ملا احمد نراقی و تعریف کتاب معراج السعاده او را شنیده و به شدت شیفته وی شده بود.

روزی درویش به قصد زیارت ملا وارد شهر کاشان میشود و چون دستگاه ریاست، رفت و آمد و مراجعه مردم را به وی می بیند، اندکی از ارادتش نسبت به او کاسته میشود. از سوی دیگر ملا هم در دیدارهایی که با درویش انجام می دهد متوجه این موضوع می گردد.

بعد از چند روزی درویش میگوید که تصمیم دارد به کربلا برود. ملا احمد در جواب میگوید: چه بهتر که من هم چنین قصدی داشتم.

سپس با هم این سفر را آغاز می کنند.

وقتی به چند فرسخی قم می رسند درویش میگوید: کشکول خود را در خانه شما جا گذاشته ام.

نراقی می فرماید: این که چیزی نیست وقتی از سفر بازگشتیم، آن را تحویل میگیری.

او قبول نمی کند و می گوید: من به این کشکول خیلی علاقه مندم.

ملا احمد سوال میکند: آیا نمی توانی مدتی بدون کشکول باشی؟

 او جواب می دهد: من تبرزین خودم را می خواهم و آماده بازگشت به کاشان میشود.

در این هنگام آن فقیه زاهد و پارسا می فرماید: " ای درویش! من به آن ریاست و مقام و منزلتی که در کاشان دارم، اینقدر وابسته نیستم که تو به این کشکول خود وابسته ای ...   "



:: مرتبط با: سـایـر ,
:: برچسب‌ها: ملا احمد نراقی , حب دنیا , دنیا دوستی , زندگی نامه ی بزرگان , زهد , عرفا , معراج السعادة ,
نویسنده : فـهـیـم
تاریخ : چهارشنبه 11 دی 1392
زمان : 08:18 ب.ظ
بچه ی صغیر
نظرات () |

 


روزی شخصی وفات کرده بود.

بعد از تشییع جنازه به طرف منزل آن شخص آمدیم و دیدم آیت الله لواسانی بیرون منزل ایستاده و داخل نمی شوند.

علت را پرسیدم.

فرمودند: « این میّت وصیت نامه ندارد و بچه ی صغیر دارد. اگر داخل منزل شوم ممکن است موزائیک های کف حیاط ساییده شود و این اشکال شرعی دارد. من هم ایستادم و داخل نشدم .»



از داستانهای آموزنده ی آیت الله مجتهدی / کتاب پند حکیم

 



:: مرتبط با: سـایـر ,
:: برچسب‌ها: سیره ی بزرگان , بزرگان , عرفا ,
نویسنده : فـهـیـم
تاریخ : چهارشنبه 20 آذر 1392
زمان : 08:39 ب.ظ
چرا دیر آمدی ؟
نظرات () |

حاج شیخ رجبعلی خیاط، عالم نبود ولی از صلحا بود.




ایشان گفته بود: من هر وقت که نماز مستحبی می خواندم یک حاجتی را از خدا می خواستم.
 یک دفعه گفتم حاجتی نخواهم و برای خدا یک نماز بخوانم.
 همان شب خواب دیدم. ( در عالم ) خواب گفتند: « چرا دیر آمدی ؟ »

ما هر وقت دممان تو تله گیر می کند می گوییم خدا ...



تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

کـه خواجه خود روش بنـده پروری داند

 

 

از داستانهای آموزنده ی آیت الله مجتهدی / منبع: کتاب پند حکیم

  



:: مرتبط با: سـایـر ,
:: برچسب‌ها: شیخ رجبعلی خیاط , رجبعلی خیاط , عرفا , بزرگان , سیره بزرگان , زندگی بزرگان , عارف ,
نویسنده : فـهـیـم
تاریخ : شنبه 9 آذر 1392
زمان : 09:52 ب.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.